.
مطالب ثابت سایت

هديه به منتظران گل نرگس

نقدی بر تفسیر و مفسران

هجوم آرام و خواب غفلت (نگرشی بر غوغای انفجار جمعیت)

سقیقه، تبلور وحدت یا تفرقه؟

نقدهايی بر کتب درسي دبستان

مشهورهاي بي اصل

برخی خیانتهای منافقانه در کتاب: «بیست و پنج سال سکوت علی»

گزارشي از تهاجم بر عزاداري و عاشوراي حسيني

نقدي بر مجله‌ي خانواده

مباحثی پیرامون امامت

نمي از كرانه‌‌هاي غدير


موضوعات سایت
کل موضوعات 23
کل ارسال ها 86
کل بازديد ها 545342
کل پاسخ ها 63
کل اعضا 324
آخرين 20 ارسال انجمن

چت آنلاین
ارسال شده توسط salmani در مورخه : پنجشنبه، 10 تير ماه ، 1395

وحدت وجود
ارسال شده توسط samad در مورخه : سه شنبه، 30 تير ماه ، 1394

اخراج تیر از پای امیر المومنین
ارسال شده توسط andalib در مورخه : يكشنبه، 26 بهمن ماه ، 1393

سوال/ تحریف یا ...
ارسال شده توسط moheb-mahdi در مورخه : پنجشنبه، 22 اسفند ماه ، 1392

تصویری با موضوع امیر المؤمنین عل?
ارسال شده توسط taghvim در مورخه : جمعه، 17 خرداد ماه ، 1392

درباره "خيانتهاي منافقانه در «
ارسال شده توسط alef در مورخه : چهارشنبه، 27 دي ماه ، 1391

قرآن و تورات-انجیل
ارسال شده توسط moheb-mahdi در مورخه : دوشنبه، 4 دي ماه ، 1391

حدیث کساء به روايت جابر بن عبد ال?
ارسال شده توسط aletra در مورخه : يكشنبه، 26 آذر ماه ، 1391

بدترين خلق خدا در آخر الزمان!!
ارسال شده توسط sarbaz در مورخه : پنجشنبه، 13 بهمن ماه ، 1390

داستان تير و پاي امير
ارسال شده توسط hedayati در مورخه : يكشنبه، 2 آبان ماه ، 1389

داغ فراق
ارسال شده توسط andalib در مورخه : شنبه، 11 ارديبهشت ماه ، 1389

فراخوان شعارهاي فاطميه
ارسال شده توسط andalib در مورخه : دوشنبه، 6 ارديبهشت ماه ، 1389

سخن از فاطمه گفتن!
ارسال شده توسط andalib در مورخه : دوشنبه، 6 ارديبهشت ماه ، 1389

در سوگ همتاي علي عليه السّلام
ارسال شده توسط andalib در مورخه : چهارشنبه، 1 ارديبهشت ماه ، 1389

امام فدايي دين است، يا اصل دين؟
ارسال شده توسط andalib در مورخه : چهارشنبه، 2 دي ماه ، 1388

آسيبها و راهكارها در عزاداري
ارسال شده توسط andalib در مورخه : جمعه، 27 آذر ماه ، 1388

بر كرانه‌ي غدير
ارسال شده توسط andalib در مورخه : سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388

مگر غدير را فراموش كرده‌ايم؟!
ارسال شده توسط andalib در مورخه : چهارشنبه، 27 آبان ماه ، 1388

طرح جدید سایت
ارسال شده توسط admin در مورخه : سه شنبه، 26 آبان ماه ، 1388

اصلاحيه
ارسال شده توسط admin در مورخه : سه شنبه، 26 آبان ماه ، 1388

تالار گفتمان جستجو

جستجو


جستجو در وب
جستجوی سايت

اندازه صفحه

100%
125%
150%
200%
250%
300%

   
   
 
  
نقدي بر تفسير و مفسران 32 - حكومت قرآن بر احاديث
 
  
 

 

سخني با خوانندگان
سرآغاز

بي‌مجوز چرا؟
عصر بازگشت از عترت

آموخته‌هاي من:
الف: دلالت حديث ثقلين
ب: باورم با استعانت از حديث ثقلين
ج: شواهدي بر اين باور
د: هلاكتم در صورت رجوع به قرآن صامت
هـ: نجاتم در صورت رجوع به قرآن ناطق
و: دو مثال براي روشن شدن آموخته‌هايم

علت پژوهش

مسير مجاز در كسب دانش‌هاي الهي :
شماي كلي مباحث آتي

بخش اول:

هويت قرآن در باور غير معصومان

ارائة تعريفي جامع از قرآن (حقيقت قرآن چيست؟)
مصداق حقيقي قرآن در باور من
شاهدي از كلام خدا با بيان معصومين
حقيقت ساير كتب

ضرورت تعريف و ويژگيهاي معرف

تعريف قران را از كجا بايد گرفت؟
بياني ديگر در ويژگيهاي معرف قرآن
طرح و بررسي برخي ديدگاهها
شناخت و تعريف قران انحصاري‌است
مروري بر آموخته‌ها

* بررسي آرا در تعريف و شناخت قرآن
الف: منبع، مقصد، و هدف از نزول قرآن
ب: معرفي قرآن از بعد فهم تفسيرآن
ج: معرفي قرآن از بعد جامعيت آن
د: معرفي قرآن از بعد وحدت موضوع در آيات و سور

هـ: معرفي قرآن از بعد فصاحت و بلاغت آن
و: معرفي قرآن از بعد قدرت و كارايي
ز: معرفي قرآن از بعد تأثير آن در فرهنگ و جامعه

ح: معرفي قرآن از نظر مستشرقين

نتيجة آنچه تا كنون خوانديد

بخش دوم:

نزاع مهتديان در كتاب هدايت!

پيشگفتار

مخاطب خدا و قيم قرآن

ظواهرقرآن
مطلوب خدا و حجيّت ظواهر

در حاشية حجيّت ظواهر قرآن
شما هم تجربه كنيد

يك نمونة عملي و كاربردي
چند پرسش
چند نكته پيرامون اين بخش

تفسير سورة حمد

آخرين سخن
فرضيّة اتفاق آرا

 

 

2ـ حكومت قرآن بر احاديث

يكي از سخناني كه در بارة نسبت بين احاديث و قرآن گفته شده، و در ابتداي بحث «معرّفي قرآن از بعد قدرت و كارايي» از نظر گذرانديد، اين است كه: «قرآن، بر حديث نبوي حاكم است». اگرچه اين كلام، كمتر بر زبانها و قلمها جاري است، ولي بيانات اكثريّت قريب به اتّفاق مفسّران و قرآن پژوهان، حاكي از چنين اعتقادي است. امّا بايد ديد كه اين پندار، تا چه مقدار، به حقيقت نزديك است؟
واژة حكومت در كلام عالمان و پژوهشگران، به دو معنا استعمال مي‌شود:
1 ـ حكومت برخي ادلّه بر برخي ديگر، كه در اصول فقه، مورد بحث قرار گرفته است. و منظور از چنين حكومتي اين است كه، دليلِ حاكم، شارح و موسِّع يا مضيِّق و يا مبيِّن و ناظر بر دليل محكوم است. و با توجّه به اين معنا، وقتي مي‌گوييم، قرآن نسبت به احاديث نبوي حكومت دارد، معنايش اين است كه قرآن، كه دليل حاكم است، شارح و موسِّع و مضيِّق احاديث نبوي بوده، و يا مبيِّن و ناظر بر اين احاديث است!
2 ـ معناي دوم حكومت، غالب شدن، و فائق آمدن دليل حاكم، بر دليل محكوم است. و منظور از چنين حكومتي اين است كه اگر قرآن با احاديث نبوي تعارض كند، قرآن، حاكم و غالب بوده، و احاديث نبوي محكوم و مغلوب خواهند بود. و بايد به قرآن عمل كرد نه به احاديث نبوي!
آيا منظور قائلين به حكومت قرآن بر احاديث نبوي، معني اوّل است يا دوم؟ يعني آيا منظورشان اين است كه قرآن، احاديث پيامبر را شرح داده و دائرة آنها را زياد و كم كرده و آنها را بيان مي‌كند؟ يا منظور اين است كه در صورت تعارض بين آية قرآن و حديث پيامبر، آيه بر حديث پيامبر فائق و غالب است، و بايد به آيه عمل كرد  نه به حديث پيامبر؟
در رابطه با معني اوّل حكومت، آنچه در ميان مسلمانان از مسلّمات است و جاي هيچ ترديدي در آن نيست، اين است كه پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله و سلم، از سوي خداوند، مأمور بيان قرآن است. و كلام آن حضرت، كه ما آن را احاديث نبوي مي‌خوانيم، و جز وحي و سخن خدا نيست مبيِّن و شارح قرآن است. و امكان چنين امري تصوّر نمي‌شود و تا هنوز هم كسي بر اين اعتقاد نبوده و يا چنين اظهار نكرده است كه آيات قرآن، شارح و مبيِّن و موسِّع يا مضيِّق و ناظر بر احاديث نبوي است. بنا بر اين، ظاهراً گوينده و يا گويندگان اين سخن، منظورشان از حكومت قرآن بر احاديث نبوي، چنين حكومتي نيست!
امّا در رابطه با معني دوّم حكومت، يعني وقتي امر، دائر شود بين حديث پيامبر و آية قرآن، آيه مقدّم باشد نه حديث پيامبر، اين در واقع به نوعي همان عرضة حديث و روايت به قرآن است كه بحث آن گذشت و در اينجا نيازي به تكرار نيست. تطبيق آن بحث در اينجا به اين شكل است كه در مقام عرضة حديث پيامبر به قرآن، اگر حديث با قرآن مخالف بود، و امر دائر بود بين پذيرش قرآن و حديث پيامبر، گفته‌اند كه بايد قرآن را پذيرفت نه حديث پيامبر را.
در اينجا اين نكته قابل توجّه است كه وقتي ما براي خويش قرآني را تعريف مي‌كنيم كه خودمان مفسّر و مبيّن آن هستيم، لازمة چنين اعتقادي اين است كه وقتي حديث پيامبر با آيه‌اي كه با استفاده از معلومات و ذهنيّات و توهّمات خويش تفسير كرده‌ايم، مخالف باشد، با توجّه به حكومتي كه براي قرآن بر احاديث پيامبر قائل شده‌ايم، ذهنيّات خود را به عنوان قرآن، و مفاد آيه و مراد خداوند از آيه مي‌پذيريم و سخن پيامبر را ترك مي‌كنيم! و چنين كاري را حكومت قرآن بر حديث مي‌ناميم! در حالي كه اين كار، حكومت رأي و نظر ما بر احاديث پيامبر است نه حكومت قرآن بر حديث.
امّا اگر پيامبر را مبيّن و مفسّر قرآن دانسته و فرمايش او را شارح و موسِّع و مضيِّق و ناظر بر آيات قرآن بدانيم، چنانچه به صدور حديثي از پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله و سلم قطع و يقين پيدا كنيم، كلام پيامبر را مي‌پذيريم، و از اين كلام، چنين در مي‌يابيم كه برداشت ما از آية مذكور، برداشتي نادرست و يا سطحي بوده است. و آنچه ما فكر مي‌كرده‌ايم، با مراد خداوند از اين آيه، متفاوت است. و مراد خداوند از آيه، همان است كه پيامبر اكرم فرموده است نه آنكه ما تصوّر كرده‌ايم. اين حكم، نه تنها در مورد پيامبر و احاديث نبوي، كه در مورد امامان معصوم عليهم‌السّلام و فرمايشات و روايات آن حضرات نيز ساري و جاري است. و قطعاً اگر امر دائر باشد بين حديث و روايتي معتبر و مورد وثوق، و بين آيه‌اي از قرآن كه مفهوم و مفاد آن، حاصل برداشت شخصي ماست، و نه مستند به روايت و حديث و ارادة خداوند، برداشت بي پاية خويش از آيه را بايد به ديوار بزنيم نه حديث و كلام پيامبر و امام را. مگر درمواردي كه آية قرآن به‌وسيلة آموزشهاي پيشوايان معصوم عليهم‌السّلام براي ما قطعيّت دائم يافته باشد. در اين صورت، اگر حديثي با چنين آيه‌اي مخالفت داشت، دليل بر آن است كه آن حديث از پيامبر صادر نشده است. كه در اينجا هم نمي‌توان گفت: قرآن بر احاديث نبوي حكومت دارد. بلكه بايد گفت: قرآني كه از سوي مقام عصمت تفسير شده و آيه‌اي كه تفسير و دوامش از سوي پيشوايان معصوم عليهم‌السّلام قطعيّت يافته، اثبات مي‌كند كه آن گفتاري كه به پيامبر نسبت داده شده است، حديث پيامبر نيست. يعني موضوع حديث‌بودن را نفي مي‌كند. نه اينكه با وجود حديث بودن، و سخن پيامبر بودن، بر آن حكومت داشته باشد. و چنين روندي، در واقع، همان عرضة روايت به آيات قطعيّه و تفسيرشدة قرآن است. و در نهايت، مي‌توان گفت: آية تفسير شدة قرآن كه مدلول آن‌را از مفسّران واقعي آن آموخته‌ايم، بر حديث و روايت، «وارد» است نه «حاكم». يعني آية تفسيرشده، بيان مي‌كند كه اين حديث، از پيامبر نيست. يعني در واقع، حديث نيست.

3 ـ حكومت عقل بر ظاهر قرآن، و برتري آن در تعارض با ظاهر شرع

همانگونه كه در آغاز بحثِ «معرّفي قرآن از بُعد قدرت و كارايي» ذكر شد، گفته‌اند: «عقل، بر ظاهر قرآن حكومت دارد، و در صورت تعارض عقل با ظاهر شرع، بايستي شرع به گونه‌اي تفسير شود كه با عقل سازگار آيد. بدين علّت كه خودِ قرآن لزوم عمل به عقل را سفارش كرده است و نمي‌تواند توصية خود را لغو كند».
پيش از پرداختن به موضوع امكان و عدم امكان تعارض عقل و قرآن، بررسي قيد «ظاهر قرآن» حائز اهميّت بوده و اين سؤال مطرح است كه چرا اين صاحب نظر، به جاي "تعارض عقل با قرآن"، جملة «تعارض عقل با ظاهر قرآن» را به كار برده است؟ در اين رابطه دو احتمال وجود دارد:
يكي اينكه، گويندة اين سخن، براي قرآن فقط ظاهري قائل است و قرآن را منحصر در ظاهر آن مي‌داند. و به تبع اين انحصار، وجوب يا جواز عمل به قرآن را، منحصر در عمل به ظواهر آن مي‌پندارد.
و ديگر اينكه علاوه بر ظاهر، براي قرآن باطن نيز قائل است، ولي چون باطن و تأويل قرآن براي ما قابل دسترسي نيست، آنچه را كه در حقّ انسانهاي مكلّف حجّت مي‌داند، فقط ظاهري از قرآن است نه باطن و تأويل آن.
خواه از نظر گويندة مذكور، قرآن منحصر در ظاهر آن باشد و يا علاوه بر ظاهر، باطني داشته باشد كه در دسترس ما نيست، به هر حال، از قرينه‌اي كه در نوع ادّعاي او ديده مي‌شود چنين بر مي‌آيد كه اين شخص در مقام عمل، فقط قائل به حجّيّت ظواهر قرآن بوده و اين ظواهر را قابل عمل و يا واجب العمل مي‌داند. به همين دليل كلمة ظاهر را نيز در كلام خويش قيد نموده است. و در اينكه قائل به حجّيّت ظواهر است، تفاوتي نمي‌كند كه اين حجيّت ظواهر، به خاطر انحصار قرآن در ظواهر آن باشد، و يا به خاطر عدم دسترسي ما به بطون قرآن. در هر حال، ظاهر قرآن را حجّت دانسته، و با توجّه به اينكه، اين ظاهر در بسياري از اوقات، با عقل سازگار نيست، لذا در مقام تعارض بين عقل و ظاهر قرآن، عقل را غالب و حاكم مي‌داند!
بنا بر اين، در واقع، منظور او از «تعارض عقل با ظاهر قرآن»، چيزي غير از تعارض عقل با قرآني كه از نظر او مورد عمل ماست، نمي‌باشد. و ذكر كلمة «ظاهر قرآن» در كلام او، با عدم ذكر آن يكسان است. و اصل اين ادّعا در اين جمله خلاصه مي‌شود كه:
"در صورت تعارض عقل با آن مقدار از قرآني كه براي ما واجب العمل يا قابل عمل است، عقل، بر قرآن حاكم است".
و منظورش از قيد «ظاهر» در عبارت «ظاهر شرع» نيز شايد چيزي شبيه «ظاهر قرآن» باشد. يعني آنچه ما از شرع مي‌دانيم، ظاهري بيش نيست، كه ممكن است با حقيقت شرع و ارادة خداوند، مطابق باشد يا نباشد. كه البتّه اين قيد نيز وجود و عدم وجودش در نوع بحث ما تفاوتي نمي‌كند. چون در هر حال، نظر اين شخص اين است كه در تعارض عقل با شرعي كه ما موظّفيم به آن عمل كنيم، عقل، مقدّم و غالب است.

*   *   *

اين سخن كه: «قرآن بر حديث نبوي حاكم است» اجمالاً بررسي شد. امّا وقتي اين جمله را با سخن بالا، به گونة منطقي بچينيم، قضيّه و نتيجه‌اي به دست مي‌آيد كه در بين مفسّران و قرآن پژوهان، طرفداراني دارد. و آن قضيّه به اين صورت است:

* قرآن، بر حديث نبوي حكومت دارد.
* عقل، بر قرآن حكومت دارد.
* نتيجه اينكه: عقل، هم بر قرآن حكومت دارد و هم بر احاديث نبوي!

با اين صغري و كبري و نتيجه، اين جمله كه: «در صورت تعارض عقل با ظاهر شرع، بايستي شرع به گونه‌اي تفسير شود كه با عقل سازگار آيد، بدين علّت كه خودِ قرآن لزوم عمل به عقل را سفارش كرده است و نمي‌تواند توصيه خود را لغو كند»، در واقع به معناي حكومت عقل بر حديث و شرع و قرآن است! و خواهد آمد كه، نتيجة نهايي اين سخن، استقلال عقل، در به دست آوردن دين و احكام و معارف ديني خواهد بود!
در بخش جواز و عدم جواز تفسير و اختلافات تفسيري كه خواهد آمد، آنجا كه بحث كوتاهي دربارة جملة كفرآميز «حسبنا كتاب الله» رفته است، به اين نكته اشاره نموده‌ام كه: "پذيرش و عملي شدن اين جمله در بين جوامع اسلامي، كه حاكي از حجّيّت و كفايت ظواهر آيات است، به معني حذف عترت پيامبر صلوات الله عليهم اجمعين، از معيّت با قرآن بوده، و در نتيجه، آن معصومان و اولياي الهي سلام الله عليهم اجميعن، به عنوان مطاع علي الاطلاق و مبيّن و مفسّر قرآن در بين مسلمانان، جايي نخواهند داشت. و اين كار، كه ترك عترت است، عملاً به ترك قرآن، و ترك دين، و روي آوردن به عقل خواهد انجاميد".
بحث فعلي ما، و ادّعاي حكومت عقل بر قرآن و شرع، گواهي بر اين است كه نتيجة مذكور، به مرحلة عمل رسيده و به عنوان يك تز، مطرح شده و طرفداران فراواني يافته است! و با كمال تأسّف، امروز اگرچه قرآنِ صِرف، به عنوان مرجع هدايت، معرّفي شده است، ولي در مقام عمل، آنچه كه به عنوان هدايتگر بشر، در ميان جوامع اسلامي و قرآن پژوهان، مطرح بوده و از آن تبعيّت مي‌شود، عملاً عقل است، نه قرآن و نه عترت، و نه حديث و نه روايت! اگرچه هنوز از قرآن رسمي و از حديث و روايت نيز اسمي باقي است، ولي بر اساس عملكرد كساني كه خود را صاحب نظر و اهل نظر مي‌دانند، عقل است كه استقلال در حكم دارد، نه مقام والاي عصمت و قرآن ناطق و دين مجسّم!
علماي اصول، هميشه بر اين باور بوده‌اند كه بين حكم عقل و حكم شرع، ملازمه برقرار است. يعني عقل به هر چيزي حكم كند، شرع نيز به همان چيز حكم خواهد كرد و تعارض بين حكم عقل و حكم شرع، امكان ندارد. البتّه صحّت و سقم اين باور در جاي خود، قابل بحث است. ولي تا كنون كسي چنين باوري نداشته است كه عقل، بر شرع و قرآن، حاكم باشد و در مقام تعارض، بين حكم عقل با قرآن و شرع، حكم عقل غالب گردد و شرع به گونه‌اي تفسير شود كه با عقل سازگار آيد! گويندة اين سخن ظاهراً خود از كساني است كه در مباحث اصولي، قائل به ملازمة بين حكم عقل و شرع است! ولي با عين حال، در مباحث تفسيري، در صورت تعارض عقل با شرع و قرآن، معتقد به حكومت عقل مي‌باشد!
مسألة حكومت عقل، بر قرآن و شرع، اگرچه ممكن است از زبان يا قلم دانشمند و مفسّري بي غرض، و متديّن و مشهور و مطرح جاري شده باشد، ولي با اينكه نامي از قرآن و شرع نيز در خود دارد، حاكي از يك تفكّر غير عاقلانه و منافي با عقل، يعني خردگرايي محض است، نه قرآن گرايي و نه حديث گرايي و نه امام‌گرايي و دين‌گرايي!
معمولاً اكثر آنان كه نام خردگرا را بر خود نهاده‌اند، در آغاز كار، و بدون مقدّمه، لباس خردگرايي را بر تن نكرده‌اند. بلكه پس از طي مراحلي از تحصيلات حوزوي يا دانشگاهي، آنگاه كه احساس كرده‌اند دستمايه‌هايي براي استفاده‌هاي ابزاري در اختيار دارند، كه بوسيله آن به راحتي مي‌توانند اهداف خود را به پيش ببرند، در زيّ اهل نظر و روشنفكر و مفسّر و... به استفاده از اين ابزار پرداخته‌اند. اين دستمايه‌ها ممكن است در قالبهاي مختلف، مورد استفادة اين افراد قرار گرفته باشند. گاهي در قالبي قرآني، و گاهي در پيكرة حديث و روايت، و گاهي در چهرة مباحث فقهي و اصولي و... ، كه بحث تعارض عقل با قرآن و شرع، در قالبي اصولي است.
معتقدان به حكومت عقل بر قرآن و حديث، قطعاً آگاهند كه تفكّر "حكومت عقل بر قرآن و شرع"، كه نماي بروني اعتقاد آنان را به تصوير مي كشد، نمايشگر عقيده‌اي دروني، يعني خردگرايي صِرف، و انسان منهاي خدا و دين و پيامبر و قرآن است. و با توجّه به آنچه خواهد آمد، اگر در اين تفكّر، لازمه، و يا هدف مذكور، يعني انسان منهاي خدا و دين و پيامبر و قرآن، وجود نداشته و يا دنبال نشده و مورد نظر نباشد، صدور چنين عبارتي از ايشان بسيار دور از عقل و خرد است.

 امكان تعارض عقل با قرآن و شرع:

آنچه در اين مرحله از كلام، مورد بررسي قرار خواهد گرفت، اين است كه:
* آيا عقل در حدّ و مرتبة تعارض با قرآن و شرع هست يا خير؟
* اگر در حدّ چنين تعارضي هست، آيا مي‌تواند بر قرآن و شرع، حاكم گردد يا خير؟
براي پاسخ به اين دو پرسش، بايد سه موضوع اصلي را مورد بحث قرار داد:
1 ـ عقل.
2 ـ شرع.
3 ـ قرآن.

 الف: عقل

در موضوع عقل، سه مسألة اساسي بايد مورد بررسي قرار گيرد:
1 ـ عقل چيست و عاقل كدام است؟
2 ـ قلمرو دخالت و محدودة مسؤوليّت، كاربرد، و كارايي عقل كجا و تا چه حدّي است؟
3 ـ منظور از عقل، نزد قائلين به حكومت عقل بر قرآن، آيا عقل مستقل است يا عقلي كه قائم به شخص و در بند و زنجير عقلاست؟
و با حلّ اين سه موضوع، و سپس پرداختن به مسألة حكومت عقل بر شرع و قرآن، روشن خواهد شد كه:
ـ آيا عقل، جز در پيمودن مسير معرفت، و سپس پذيرش و اطاعت از فرامين حجّتهاي زندة خداوند، و تسليم در برابر آنان، در جاي ديگر، حجّيّتي دارد يا خير؟
ـ آيا عقل، حجّتي در عرض حجّتهاي ظاهري خدا، يعني پيامبر و امام معصوم است؟ و آيا پس از يافتن حجّتهاي ظاهري خداوند، و درك وجوب اطاعت از آنان، باز هم عقل، در تمام زمينه‌ها، حجّتي در عرض شرع بوده و به موازات حجّيّت شرع، حجّيّت دارد، به گونه‌اي كه بتواند با دستورات شرعي كه از حجّتهاي ظاهري مي‌گيرد، تعارض كند؟ و يا حجّتي است كه وجودش شرط تأثير حجّتهاي ظاهري است و اگر نباشد، حجّتهاي ظاهري، بي تأثير بوده و منصب هدايتگري آنان بيهوده خواهد بود؟
ـ اگر پس از شناخت حجّتهاي ظاهري، يعني پس از شناخت پيامبر و امام، باز هم عقل، حجّتي باشد در عرض اين حجّتهاي ظاهري، اين سؤال مطرح مي‌شود كه، آيا خداوند، در يك زمان، چندين حجّت موازي براي انسان، قرار مي‌دهد، تا با هم تعارض و تداخل داشته باشند؟ و اگر عقل، داراي چنين قدرتي است، و مي‌تواند حجّيّتي اين چنين داشته باشد كه با حجّتهاي ظاهري تعارض كند، چه نيازي به حجّتهاي ظاهري، يعني پيامبر و امام است؟! آيا در اين صورت، حجّيّت پيامبر و امام، لغو و بيهوده، بلكه مشكل آفرين نيست؟!
اينها ابهاماتي است، كه معتقدان به حجّيّت عقل در قلمرو شرع و شارع و دين، و آنان كه عقل را داراي قدرت تعارض با شرع مي‌پندارند، بايد حل كرده و اين پرسشها را پاسخ گويند. امّا شايد بتوان گفت، كه جز در بارة چيستي عقل، كه برخي افراد از قبيل فلاسفه، با ذهنيّتهاي شخصي خود سخناني گفته‌اند، در بارة ساير ابهامات، چندان سخني گفته نشده است. زيرا لب گشودن در بارة اين پرسشها، انسان را ناچار به اعترافاتي مي‌نمايد كه با ادّعاهاي زيادي منافات داشته، و پاية خيلي از مدّعاها از جملة ملازمة بين حكم عقل و شرع را متزلزل مي‌كند! و چه تأسّف بار است كه در اين مهلكه، همة ما به دام افتاده‌ايم!
بنا بر اين، ابتدا به بررسي اجمالي سه مسألة مذكور در موضوع عقل مي‌پردازيم:
بديهي است كه تعريف هر چيزي بايد توسّط متخصّص آن صورت گيرد. آن متخصّص، ممكن است سازندة شيء باشد و يا كسي كه توسّط او بر آن شيء، اشراف كامل يافته است. و اگر آن چيز، مخلوقي از مخلوقات خداوند باشد، تعريف و شناختنش براي بشر عادي، بسيار مشكل و يا غير ممكن خواهد بود. و وقتي مخلوقي بسيار پيچيده مانند روح و يا عقل باشد، محال بودن تعريف و شناخت آن، براي ما كه از درياي بيكران علم الهي، نمي هم برنداشته‌ايم، بسيار آشكار است. شناخت و تعريف عقل، كه مخلوقي بسيار  پيچيده، از مخلوقات خداست، و خداوند بر اساس آن ثواب مي‌دهد و بر اساس آن مجازات مي‌كند، بيرون از محدودة علم ما بوده و از عهدة ما خارج است. عقل را بايد خداوند به ما معرّفي كند كه خالق و سازندة آن است. و يا بايد پيشوايان معصوم عليهم‌السّلام معرّفي كنند كه معدن علم الهي و رازدار و گنجينه‌داران خدايند. البتّه اگر ما، ظرف معرفت آن بوده و ظرفيّت معرفتش را داشته باشيم. بنا بر اين، آنچه انديشمندان و صاحب نظران، با تكيه بر ذهنيّات و برداشتهاي خود در بارة عقل گفته‌اند، سخناني بدون علم و بدون تضمين بوده، و احتمالاتي بيش نيست.
در بحث مربوط به عقل، اعمّ از تعريف و كارايي و محلّ استقرار و مسؤوليّت و محدودة آن، مسائل اساسي زيادي مطرح است. از جمله اينكه: آيا اين مخلوق، نوعي نيروست، و يا نوعي نور است، و يا جسمي است كه داراي خصوصيّات و قدرتهايي است؟ در كجاي بدن قرار دارد؟ در مغز است يا در قلب، و يا مكاني مستقلّ از ايندو، و يا حتّي مستقلّ از بدن و مشرف بر آن و مرتبط با آن؟ چه مقدار و در چه محدوده‌اي كارايي دارد؟ تفاوت عاقل با عالم، متفكّر، اولوالالباب، تدبّركننده، و صاحب قلب، نيز مقوله‌اي است كه متفرّع بر تعريف عقل و فكر و لبّ و علم و تدبّر و قلب است. و اين نكته نيز جاي بحث دارد كه، مصاديق اين كلمات كه در قرآن به كار رفته‌اند، چه كساني بوده و بر چه كساني قابل تطبيق مي‌باشند؟
اكثر بحثهايي كه در موضوعات فوق صورت گرفته است، و تعاريفي كه در اين موارد ارائه شده، و مصاديقي كه براي اين واژه‌ها معرّفي گشته‌اند، و نتايج حاصله از اين مباحث، نه قابل اعتماد و اطمينان است و نه عاري از اشكال. ولي با عين حال، آنان كه خود را در رتق و فتق اين مقوله دخيل مي‌دانند، بر اساس همين تعاريف و نتايج، و بر پاية اين تشخيص مصداق، بناهاي زيادي را تأسيس كرده‌اند، كه مسير خود و ديگران را از آنچه كه خداي متعال توسّط پيامبران و امامان معصوم برايشان تعيين فرموده است، فرسنگها تغيير داده، و انسان را از متعلّم بر سبيل نجات، و تعليم و اطاعت بي چون و چرا از عالمان حقيقي خداوند، و ناطقان به وحي، به همج رعاعي تبديل ساخته كه در هر زمان، با نسيمي از نسيمهاي عقل خود و ديگران، به سويي مي‌رود، و او را به وادي هلاكت افكنده و مي‌افكند! آنان از عقل، براي خويش تعريفي ارائه داده‌اند، و بر اساس اين تعريف، مصاديق عقلا را كه كسي جز خودِ آنان نمي‌تواند مورد نظرشان باشد، در داشتن عقلي چون عقل شارع مقدّس، با او شريك مي‌دانند، و در واقع، انسانها را عقلائي مي‌پندارند كه شارع مقدّس، در زمرة آنان و البتّه رئيس آنان است. سپس بناي خود را بناي عقلا ناميده و حكم عقل خود را مستلزم حكم شرع و شارع مي‌شمارند!
ايشان، دين را در اطاعت محض از امام وقت نمي‌دانند، بلكه آن را مجموعه مقرّراتي مي‌دانند كه خداوند براي زندگي نيكو و سعادت بشر، مقرّر كرده است، نه براي اطاعت. در نتيجه، هرجا با تشخيص عقل، سعادت بشر، به وسيلة دين و شرع، تهديد شود، حكم عقل بر شرع، غالب و حاكم مي‌شود، و اين حكم، لباس دين را بر تن مي‌كند.
و نيز، قرآن را كتابي مي‌دانند كه براي استفادة ابزاري براي هدايت و ساختن يك زندگي نيكو و سعادتمند، و رسيدن به تكامل، در دست بشر قرار گرفته است، تا از ظواهر آن استفاده كرده و با اين كار، گليم خود را از آب بيرون بكشد ... . ولي همان‌گونه كه گفته شد، انتهاي اين مسير، به عقل گرايي محض خواهد انجاميد.
در اين قسمت از گفتار، كه بحث عقل است، تمام مواردي كه در بارة عقل ذكر شد، مورد نظر نيست. آنچه تذكّرش در اينجا بر حسب نياز، ضرورت دارد، بحث كوتاهي در بارة برخي از مباحث مربوط به عقل، از قبيل تعريف اجمالي، و ميزان كارايي، و حدود اختيارات و وظيفه و مسؤوليّت، و قلمرو كاربرد عقل است. بررسي مفصّل عقل و نيز بحث در بارة ساير موضوعات مرتبط با عقل كه اشاره شد نيازمند فرصتي ديگر است.
يك معضل از چند معضلي كه بشريّت را وادار ساخته است تا به جاي اطاعت بي چون و چرا از رهبران معصوم الهي، و سفيران تامّ الاختيار خداوند، اطاعت از عقول و آراء خويش و يا عقول و آراء كساني مثل خود را برگزيند، خطاي فاحش در هويّت و كارايي، و قلمرو مسؤوليّت و كاربرد عقل است. اين خطا، اگرچه به ظاهر، در رابطه با عقلِ مستقلّ است، ولي باعث بروز اشكالي اساسي، در تعيين هويّت و كارايي و محدودة مسؤوليّت عقلا نيز شده است. زيرا اگر تعريف عقل، و ميزان كارايي و قلمرو مسؤوليّت و كاربرد آن، معلوم و مشخّص نبوده و فراتر از آنچه كه بايد باشد، برايش تصوّر گردد، شناخت عقلا كه افرادي متّصف به عقلند، و نيز محدودة مسؤوليّت و كاربرد و كارايي آنان دچار خدشه شده، و در عمل، پا را فراتر از آنچه كه برايشان تعيين شده است خواهند نهاد. و در عالم تشريع، برداشتها و بلكه بدعتهاي خود را كه ناشي از عقل ضعيف و ناقص و متفاوت و توأم با ذوق و احساس و سليقة آنان است، مستلزم حكم شرع و شارع خواهند دانست!
من در پژوهش اندك خويش، حتّي در بين روايات، به تعريفي صريح، از حقيقت عقل دست نيافتم. ولي از مجموع روايات، كه شما هم مي‌توانيد در كتاب عقل و جهل جلد يك كافي و بحار، و ساير كتب روايي، به بررسي آنها بپردازيد، به نتايجي رسيده‌ام كه خلاصة نتايج، همراه با تضمين و تلفيق مفاد روايات، از نظر شما مي‌گذرد:
* عقل، موجودي مطيع، و نيرويي است، كه به كمك تعداد معيّني دستيار و لشكر مخصوص، واجد نوعي كارايي خاصّ مي‌شود كه خداوند براي آن مقرّر فرموده است. هدف از خلقت اوّلية عقل، و نيز توانايي و كارايي آن، [بدون وجود لشكر مخصوصش]، كشف و يافتن حجّتهاي واجب الاطاعة الهي است، كه خداوند، آنان را همراه با شرايط حجّيّت، ارائه فرموده است. و كارايي و توانايي عقل، با وجود لشكر مخصوصش، پس از يافتن حجّتهاي واجب الاطاعة خداوند، گرفتن دستور از اين حجّتها، و سپس اطاعت بي چون و چرا از آنان است. لذا پيامبر، حجّت ظاهري خدا بر بندگان معرّفي شده، و عقل، حجّت باطني خدا در بندگان [و نه بر بندگان] معرفي گشته است
1 ، كه كاربردش كشف و اطاعت از حجّتهاي ظاهري خدا بر بندگان است. حجّت بودنش در بندگان، به اين اعتبار است كه اگر خداوند، آن را نمي‌آفريد و در وجود انسان قرار نمي‌داد، انسانها براي يافتن و شناختن حجّتهاي ظاهري و اطاعت از آنان كه بر بندگان حجّتند، هيچ راهي نداشتند، و خداوند از اين جهت، هيچ حجّت و برهاني بر خلق خويش نداشت، و آفرينش و ارسال حجّتهاي ظاهري، مانند چراغي در دست كور، بيهوده و عبث بود. خداوند با آفرينش عقل، در باب شناختن حجّتهاي ظاهري، حجّت را بر بشر تمام كرد، و براي آنان راهنمايان و ادلّه‌اي بر ربوبيّت و اطاعت از خود، ارائه داد.
* بنا بر اين، محدودة اختيارات و قدرت و توان عقل كه حجّتي باطني است، در قلمرو دين و شرع و شارع، سه مرحله است:
1 ـ يافتن و كشف و شناخت حجّتهاي ظاهري كه از سوي خداوند به انسانها معرّفي شده‌اند، يعني پيامبر و امام، كه از همان ابتداي خلقتشان، از سوي خداوند، داراي كمال همه‌جانبه از جمله كمال عقل هستند، و نيازي به تكامل در هيچ شأني از شؤن ندارند.
2 ـ دريافت دستوراتي كه از سوي اين حجّتهاي ظاهري، براي صاحبان عقل، صادر و بيان مي‌شود.
3 ـ پس از يافتن حجّتهاي ظاهري و دريافت دستورات آنان، برانگيختن انسان صاحب عقل، براي اطاعت بي چون و چرا از اين حجّتهاي ظاهري خداوند، در مواردي كه شخص، طرف خطاب اين حجّتهاست.
بنا بر اين، كمال عقل در كمال اطاعت اوست.
* به همين دليل، خداوند، پس از خلقت عقل، اوّلين چيزي كه با آن، عقل را در معرض آزمايش قرار داد، اطاعت او از خدا بود. به او فرمود: روي برگرادن، روي برگرداند؛ و به او فرمود: روي كن، روي كرد. (يا به او فرمود: برو، رفت؛ و به او فرمود: بيا، آمد). سپس فرمود: به عزّت و جلالم خلقي محبوب تر از تو نيافريدم، و تو را در كسي به كمال نرسانم مگر او را دوست داشته باشم. بدان كه من تنها تو را امر مي‌كنم و تنها تو را نهي مي‌كنم، و بر تو عقوبت مي‌كنم و بر تو پاداش مي‌دهم.
* بنا بر اين، عقل، موجودي است مطيع [و نه قانونگذار و شارع] كه هرچه كامل‌تر باشد، اطاعت انسان بيشتر مي‌شود نه قدرت تشريع او. و اگر اطاعت را از عقل بگيريم، عقل، عقل نيست بلكه شيطنت است و شبيه به عقل است نه عقل.
* عقلي كه داراي تمام دستياران و تمام افرادِ لشكر مخصوص خويش است، كامل بوده، و شخصي كه چنين عقلي را داراست، كامل العقل است. ولي هيچ كس چنين شرطي را ندارد مگر پيامبر يا وصيّ پيامبر و يا مؤمني كه خداوند قلب او را براي ايمان، مورد امتحان قرار داده است. به همين جهت، دو گروه اوّل، يعني پيامبران و امامان، مطيع ترين بندگان خداوند نسبت به حجّت خويش يعني خداي متعال مي‌باشند. و گروه سوّم يعني مؤمناني كه خداوند قلبشان را براي ايمان امتحان نموده است، مطيع ترين و مؤمن‌ترين بندگان خداوند نسبت به حجّتهاي ظاهري او بر آنان، يعني پيامبران و امامان مي‌باشند.
* پيامبران، آمده‌اند تا عقل انسانها را كامل كنند. و نتيجة كمال عقلِ انسان، سرنهادن او به دستورات خداست كه در اطاعتش از حجّتهاي ظاهري خدا و خلفاي الهي تجلّي مي‌كند، نه يافتن قدرت براي وضع و جعل حكم. به همين دليل، در روايات، اطاعت از شيطان، دليل بر كم بودن عقل شمرده شده است. و ميزان ثواب نيز بستگي به ميزان عقل دارد. و خداوند در قيامت، به ميزان عقل افراد، در حساب آنان دقّت عمل به خرج مي‌دهد. زيرا هرچه عقل بيشتر باشد، عذر انسان، در يافتن و اطاعت كردن از حجّتهاي ظاهري خداوند، كمتر است. و در نتيجه اطاعت او بيشتر خواهد بود. و تمرّدش مستوجب مجازات شديدتر و خرده گيري بيشتر مي‌باشد.
* عقل، تنها راه تعلّم است. و تعلّم از عالمان وحي، تنها راه رسيدن به علمي الهي است كه نزد پيشوايان الهي است. و داشتن علم، تنها راه اطاعت خداست. و اطاعت خدا تنها راه نجات است. پس عقل، فقط با طي نمودن اين مسير، تنها وسيله و ابزار اطاعت از خداست، و از اين جهت، راه نجات است.
* در بين دستياران و لشكر عقل، استسلام و تسليم و طاعت وجود دارد ولي جعل حكم و تشريع وجود ندارد. لذا بايد گفت، جعل حكم، در محدوده و قلمرو عقل بما هو عقل، و عاقل بما هو عاقل نيست. بلكه در قلمرو شرع و شارع بما هو شارع است نه بما هو عاقل.
* با توجّه به آنچه گفته شد، عقل و جهل، عدم و ملكه نيستند. بلكه دو نيروي وجوديند كه خلق شده و در هر انساني به وديعت گذاشته شده‌اند. و با توجّه به ميزان لشكري كه براي آنها فراهم مي‌شود، عمل مي‌كنند. يعني به هر مقدار كه لشكر عقل كم باشد، عقل نيز ضعيفتر و ناكارامدتر است. تا جايي كه فاقد كارايي لازم مي‌شود. و به هر مقدار كه لشكر داشته باشد، از قدرت و توان بيشتري برخوردار است. جهل نيز هرچه لشكرش زيادتر شود، كارامدتر مي‌گردد به طوري كه بر عقل، غلبه مي‌نمايد. و هرچه لشكرش كمتر باشد، ناكارامدتر خواهد بود به طوري كه در مقابل عقل و لشكر او، بسيار ناچيز بوده و مغلوب خواهد شد. اگرچه اصل نيروي عقل و جهل، جبلّي است، ولي در بشر عادي و غير معصوم، لشكرهاي آن دو، اكتسابي مي‌باشند. و براي كمال آنها، بايد با كمك عقل اوّليّه، از حجّتهاي ظاهري خداوند كه ذاتاً كاملند، اطاعت نمود. چون يكي از اسرار ارسال اين حجّتهاي ظاهري، كامل نمودن عقل انسانهاست. لذا نوزادي كه تازه تولّد يافته است فاقد لشكر عقل است. به همين دليل عقل او فاقد كارايي عقل كامل مي‌باشد. يعني اگر توان و بلوغ جسمي هم داشته باشد، باز هم عقلش كمال كارايي را نخواهد داشت، و ميزان كاراييش نهايتاً فقط در يافتن حجّت ظاهري خلاصه مي‌شود نه در لزوم دريافت دستور و وجوب اطاعت از او. تا زماني كه واجد لشكر عقل گردد. و نيز فاقد لشكر جهل است به همين دليل جهل او نيز كارايي ندارد. به مرور زمان، بسته به شرايط بشري و يا رحمت و غضب الهي، عقل او داراي لشكر عقل شده، و يا جهل او داراي لشكر جهل مي‌گردد، و به عاقل كامل يا جاهل مطلق، و يا عاقل نسبي يا جاهل نسبي، متّصف مي‌شود. متّصف شدنش به عاقل كامل، مستلزم نبوّت و امامت و جعل حكم توسّط او نيست. بلكه مستلزم اطاعت بيشتر او نسبت به فرامين خداست كه توسّط پيامبران و امامان صلوات الله عليهم اجمعين ابلاغ مي‌گردد. در نهايت، مؤمني مي‌شود كه خداوند، قلبش را براي ايمان، آزموده است. و متّصف شدنش به جاهل مطلق، با اطاعتش از پيامبران و امامان، هرگز سازگار نيست. بلكه، ممكن است جهلش به حدّي كارآمد باشد كه او را به ادّعاي خدايي و نبوت و امامت، و به جعل حكم نيز بكشاند!
اينها مفاد رواياتي است كه در بحث عقل و جهل در كتب روايي ما موجود است. و برگشت تمام آنچه كه با بيانات مختلف، پيرامون عقل در روايات، وارد شده است، به فرازهاي بالا و محدود به آنهاست. و فكر مي‌كنم، يافتن چيزي غير از اينها، در روايات موجود، تقريباً غير ممكن است.
بنا بر اين، با توجّه به تعريف و خصوصيّات اجمالي كه به كمك روايات، از عقل ذكر شد، و با ملاحظة شرح وظايفي كه براي عقل در روايات آمده است، قلمرو مسؤوليّت و محدودة دخالت و كاربرد و كارايي عقل ما مكلّفان، در رابطه با دين و شرع و شارع، تنها منحصر به همان سه مرحله‌اي مي‌شود كه گفته شد. يعني:
* يافتن و كشف و شناخت پيامبر و امام كه حجّتهاي ظاهري خداوند بر انسان مي‌باشند.
* دريافت دستوراتي كه از سوي اين حجّتهاي ظاهري، براي صاحبان عقل، بيان مي‌شود.
* و پس از يافتن حجّتهاي ظاهري و دريافت دستورات آنان، برانگيختن انسانِ صاحب عقل، براي امتثال امر، و سر نهادن به فرامين و اختيارات، و اطاعت بي چون و چرا از اين حجّتهاي ظاهري خداوند.
عقل در رابطة با دين و شرع، جز در اين محدوده، نه تنها هيچ وظيفه و مسؤوليّتي ندارد، بلكه قدرت و كارايي، نيز نداشته و حكمش قابل اعتماد نيست. و لذا مجاز به ارائة حكم هم نمي‌باشد.
و كامل العقل به كسي گفته مي‌شود، كه داراي عقل و تمام دستياران و لشكرش باشد. و اگر يكي از واحدهاي اين لشكر، از عقل گرفته شود، به همان ميزان، در عقل انسان نقص وارد خواهد شد. و با توجّه به اينكه طبق روايات، چنين عقل كاملي فقط در وجود پيامبر و وصيّ پيامبر و مؤمناني كه خداوند قلبشان را براي ايمان امتحان كرده است، وجود دارد، احدي غير از ايشان را اگرچه صحيح العقل باشند، نمي‌توان كامل العقل دانست. بنا بر اين، اين نكته، بسيار مهمّ و حياتي است كه:
بحث از كمال و عدم كمال عقل، و نيز بحث از افعال و ميزان كارايي عقل، زماني معنا پيدا مي‌كند كه اين حجّت الهي، با توجّه به استقرارش در بدن انسان لحاظ شود نه به طور مستقل. زيرا عقل، در مقام فعل، قائم به شخص عاقل است. همانگونه كه در مقام كمال نيز قائم به شخص بوده و كمال او با وجودش در بدن انسان تحقّق مي‌يابد، نه با استقلالش از انسان. به همين دليل، كمال عقل، بستگي به كمال اتّصاف شخص به تمام دستياران و لشكر عقل دارد. زيرا انسان است كه مي‌تواند با اتّصافش به تمام يا برخي از دستياران و لشكر عقل، داراي عقلي كامل و يا ناقص باشد. كه اگر داراي عقلي كامل بود، همان اعمالي را در رابطه با دين و شرع انجام مي‌دهد كه مرتبط با محدودة مسؤوليّت و كارايي عقل است. يعني كشف حجّتهاي ظاهري خداوند، و اخذ دستور از ايشان، و تسليم در مقابل آنان و اطاعت محض از آنان. و خارج از اين محدوده قدم نمي‌گذارد. چون امام صادق عليه‌السّلام فرمود: «مردم امر شده‌اند به شناخت و معرفت ما و ارجاع و رد كردن امور به ما، و تسليم در مقابل ما. سپس فرمود: اگر روزه بگيرند و نماز بخوانند و شهادت لا‌اله الاّالله هم بدهند، ولي در وجود خويش بنا داشته باشند كه امور را به ما ارجاع ندهند، به خاطر همين كار، مشركند
2 ». و امام محمّد باقر عليه‌السّلام مي‌فرمايد: «مردم به سه امر مكلّف و موظّف شده‌اند: 1ـ شناخت ائمّه عليهم‌السّلام . 2ـ تسليم در مقابل ائمّه عليهم‌السّلام در قبال آنچه كه به دست مردم رسيده. 3ـ ارجاع امور مورد اختلاف خويش به ائمّه عليهم‌السّلام3 ». و اگر انسان، داراي عقلي ناقص باشد، يكي از اين سه مرحله دچار خدشه خواهد شد. يعني يا حجّت ظاهري را نيافته و نمي‌پذيرد، بلكه خود را حجّت مي‌داند و ضرورتي در حجّت نمي‌بيند؛ و يا حجّت ظاهري را مي‌يابد، ولي از او دستور نمي‌گيرد و به سوي خود حركت مي‌كند؛ و يا حجّت را يافته و از او دستور مي‌گيرد ولي اوامر او را اجرا نكرده و از دستورات او اطاعت ننموده و تمرّد مي‌كند. اگر فاقد عقل اوّليّه باشد كه نتواند حجّت را بيابد، عدم اطاعتش نسبت به حجّتهاي ظاهري، باعث مؤاخذه‌اش در آخرت نمي‌شود. زيرا حجّت باطني خداوند، در او وجود نداشته و تكليفي ندارد. امّا اگر عقل اوّليّه را دارا باشد به‌گونه‌اي كه بتواند حجّت ظاهري را بيابد و بپذيرد و از او دستور بگيرد، حجّت بر او تمام شده و موظّف است از آن حجّت ظاهري خداوند، اطاعت نموده و لشكر عقل خويش را تأمين نمايد. و اگر اطاعت نكرد با داشتن چنين حجّت باطني در وجودش، به خاطر عدم اطاعت از حجّت ظاهريِ خدا، مستوجب عقوبت خواهد بود.
با اين توضيحات، مي‌توان موضع دو گروه از صاحب نظران را كاملاً مشخّص نمود:

ادامة مطلب

پي‌نوشت:

1 ـ تفاوت دو عبارت «حجّت بودن بر بندگان» و «حجّت بودن در بندگان» اين است كه، اگر «حجّت بر بندگان» باشد، شرعا از هر جهت، اطاعت‌آور است. و اگر اطاعت نشود، براي مكلّف، عقوبت در پي دارد. در نتيجه بايد حتماً از همان ابتدا، يك استاندارد كمال داشته باشد. زيرا خداوند، حجّت ناقص را بر بندگان قرار نمي‌دهد. و آنان را ملزم به اطاعت از حجّت ناقص نمي‌كند. به همين دليل است كه پيامبر و امام، از همان ابتدا، كاملند. و نقص در آنان راه نداشته و ندارد. اين حضرات، «حجّت بر» بندگانند، و در تمام جهات، واجب الإطاعه مي‌باشند. به همين دليل، بايد از همان ابتدا، داراي كمال باشند. ولي اگر «حجّت در بندگان» باشد، اطاعت از آن لزوم ندارد بلكه وسيله‌اي است كه براي رسيدن به مطاع شرعي، بايد از آن استفاده كرد. در نتيجه حجّيّت و كارايي آن در حدّ وسيله بودن است نه در حدّ مطاع شرعي بودن. و اگر مكلّف، از اين وسيله استفاده نكند، چنانچه به طور اتّفاقي به مطاع شرعي، و حجّت ظاهري و واقعي خداوند يعني پيامبر و امام، نائل شده و از آنان اطاعت كند، بابت عدم اطاعت از عقل، عقلاً عقابي متوجّه او نخواهد شد. شرعاً هم در روايات هيچ دليلي بر عقاب چنين كسي نداريم. زيرا او غايت امتثال و تعبّد را به انجام رسانده است. به اين دليل، از عقل به عنوان «حجّتي در شما» يا «براي شما» تعبير شده است نه «حجّتي بر شما». حجّتي كه در انسانها به وديعت نهاده شده تا بهانة نبودن وسيله براي سلوك و اطاعت از حجّت ظاهري خداوند يعني پيامبر و امام، از آنان گرفته شود.

2 ـ وسائل الشّيعه، ج27، ص68، ح19.

3 ـ وسائل الشّيعه، ج27، ص67، ح14.

 





بازديد : 3564 بار
 
 
ثبت نام در سایت
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
 
گزارش کاربران
 
عضو شويد
ارسال کلمه عبور

 
عضويت:
امروز: 0
ديروز: 0
در انتظار: 0
مجموع کاربران:323
جديدترين کاربر: Leonida47Q

آمار بازديد:
 بازديد امروز : 316
 بارديد ديروز : 570
 بازديد کلي : 5360477
بيشترين تعداد آنلاين:
ميهمان: 170
اعضا: 0
مجموع: 170

وضعيت آنلاين ها :
ميهمان: 14
اعضا: 0
مجموع: 14

اعضاي آنلاين:
نظرسنجی
صرف نظر از ظاهر سايت، مطالب را چگونه مي‌بينيد؟

عالي و جديد، ادامه دهيد
نسبتا خوب
تكرار حرف ديگران
موجه نيست
ادامه ندهيد



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 102
نظرات : 9